دارم به مرگ می رسم
از خستگی ها
در این اتاق کوچک
که قبرستان رویاهای من است !
و فال می گیرم فردا را
با غزل هایی که در سوگ آرزوهایم
بغض شدند
و به پای اشک هایم سپید ...
فال می گیرم فردا را
که رنگ امروز
رنگ چشم های من است
خواب می بینم پروانه هایی را
که تابوت سنگینی از قاصدک ها را
بر دوش می کشند ...
در هیاهوی باد و باران
پیراهنی سپید می رقصد
زنی گیسوانش را آتش می زند
می گرید و گم می شود ...
فال می گیرم فردا را
در سوگ رویاهایم
و معلق می شوم در این زندگی
شبیه بادبادکی
که باد از دست کودکی ربوده باشد ...